تبليغاتX

به حرمت باران, هر گونه کپي برداري, ولو دوستانه, مجاز نـيـسـت

آسمان آبی

جمعه یکم آبان 1388

زیستن

برای زیستن دو قلب لازم است

قلبی که دوست بدارد  قلبی که دوستش بدارند

قلبی که هدیه کند       قلبی که بپذیرد

قلبی که بگوید             قلبی که جواب بگوید

قلبی برای من

قلبی برای انسانی که من می خواهم تا انسان را کنار خود احساس کنم...


17:37 | saieboon |

دوشنبه سی ام شهریور 1388

سلام...دلم تنگ است

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
  


14:21 | saieboon |

یکشنبه هجدهم مرداد 1388

دروغ!

یقین دارم تو نیز روزی خواهی فهمید که دروغی چنین شگرف می توانست زیبا ترین حقیقت زندگی من باشد و من تمامی سنگینی اش را بجان خریدم....پی چیدمش درون بقچه ایی نه چندان کوچک همراه چند عکس و هزاران خاطره...شاید کمتر چشمم به چشمشان بخورد بلکه دلم کمتر هوایی شود.

این دل وا مانده را که پر پروازی نیست ؛همان بهتر که هوایی به سرش نزند....همان بهتر که سرگرم پیمودن کوچه پس کوچه های تاریک و دالان های تنگ وسوت  و کور و بی گذر دلتنگی اش باشد...تا بی دغدغه  گاهی زیر آواز بزند...گاهی سکوت کند گاهی بغض کند...گاهی تورا صدا بزند...گاهی دنیا را دشنام دهد و گاهی سنگی از سر حرص بر پنجره ی خانه ی متروک همسابه پرتاب کند.شاید صدای آشنایی به گوشش برسد.....صدایی شبیه شکستن!

میدانی رفیق؟؟!!!

گاهی ناگزیری کوله بارت را جمع کنی و از دلها و نظرها کوچ کنی....کجایش را نمیدانی فرقی هم بحالت نمی کند...تنها میدانی که باید بروی...جاده ایی از دور برای قدم هایت بی قراری میکند...و تو نه تاب ماندن را داری و نه توان رفتن را...دل را به دریا میزنی...فرقی به حالت نمی کند با قطب نما یا بی قطب نما؛ وقتی قطب نمای دلت تنها یک نقطه از این کره ی خاکی را نشان میدهد و تو باید از آن بگذری  و دور شوی و دور شوی و دور شوی ... تا امید رسیدن در دلت خودش را به دار بیاویزد و تو خودت را به دار مکافات و شبهای دلتنگی و نفس های ناکشیده وجوخه ی حرف های ناگفته  بسپاری.

و هر طلوع از آفتاب بپرسی که چرا  " این کوچه ها به درد من عادت نمی کنند" ؟؟؟


17:44 | saieboon |